X
تبلیغات
باز بارانی شدم - خوانش دو غزل از خانم نجمه زارع

باز بارانی شدم

از تو مي گويد

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود


می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود


تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود


تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود


باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود


گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

****************************

فراق

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد


 شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟


 چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...


 رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد


 رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد


 گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


 خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد


 خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

"زنده ياد نجمه زارع"

---------------------------------------------------------------------------------

پ. ن‌ها:

+ خيلي سخت بود انتخاب از ميان غزل‌هاشون، ‌همه واقعاً زيبا بودند

+ فقط يه شاعر توانا مي‌تونه در 23 سالگي اينقدر زيبا شعر بگه و مشهور باشه

+ "يك سرنوشت سه حرفي از غزل"،‌ مجموعه گزيده غزلياتشون

+ نميدونم چرا خيليا بعد رفتنشون،‌ تازه احساس ميشن!

+ روحشون شاد


[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 0:17 ] [ مجتبی ]

[ ]